تبليغاتX
آموزش اطلاعات سرگرمي

  بسیاری از استدیو های میکس و رکورد آهنگ از این نرم افزار استفاده میکنند.

از عملکرد های این نرم افزار:

-ساخت حرفه ای موزیک

-محیط ساده و کارآمد

-دارای صد ها افکت

-دارای چندین ساز  مختلف

-به همراه SAMPLE های پیش ساخته DRUM و MELODIC

-مناسب برای میکس مستر و رکورد

-رندر قدرتمند موزیک

-پشتیبانی از موزیک های 32 BIT و 4 کاناله

 دانلود در ادامه مطلب... .  . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 5:58به قلم M<S>Z |

  این نرم افزار چند شاخص مهم دارد:
- محیط کاربری فوق العاده جذاب
- استفاده بسیار آسان از نرم افزار
- پشتیبانی از انواع فرمت ها
- قابلیت تنظیم کیفیت
- استفاده از نهایت کیفیت در ذخیره سازی موزیک ها
- قابلیت ساخت موزیک
- وجود صدها افکت صوتی
- بیش از 3500 موزیک و صدای آماده
- قابلیت ویرایش موزیک ها به صورت کاملا حرفه ای
- قابلیت ضبط صدا
- قابلیت رایت به صورت سی دی صوتی
- قابلیت پشتیبانی و ویرایش فرمت MIDI
- میکسر بسیاری حرفه ای در نرم افزار
- قابلیت Remix کردن موزیک ها
- قابلیت ارسال به سایت Youtube
- قابلیت دریافت از سیستم های صوتی قابل حمل

دانلود در اامه مطلب... .  .   .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 5:45به قلم M<S>Z |

Joe Satriani - Midnight.flv
Joe Satriani The Forgotten

Joe Satriani - Crowd Chant.flv

Joe Satriani - Summer Song (Live 2006).flv

Joe Satriani - Always with me, always with you.flv

Joe Satriani - Eric Johnson - Red House .flv

Joe Satriani - If I Could Fly Cover.flv

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 7:14به قلم M<S>Z |

 او به ما آرامش می دهد نه فقط برای راحتی خودمان بلکه برای آنکه بتوانیم به دگران نیز آرامش دهیم.

 

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 17:27به قلم M<S>Z |

 اگر رنج هر کس بر پیشانی اش خوانده می شد فکر می کنید با چند نفر از آنهایی که هم اکنون محکومشان می کنیم همدردی می کردیم؟

 

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 17:24به قلم M<S>Z |

 هر کس در مقطعی از زندگی بر جاده تنهایی گام بر می دارد تنها شما هستید که می توانید تصمیم بگیرید این میر به کدام مقصد منتهی شود؟

اندوه و انزوا یا رشدی سازنده.

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 17:21به قلم M<S>Z |

وقتی که احساس افسردگی می کنید این توفان های زندگی نیستند که به شخصیت ما شکل می دهند و ایمان مان را تقویت می کنند بلکه این واکنش هایی است که به آنها نشان می دهیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 9:25به قلم M<S>Z |

ایمان همان داشتن شجاعت است.شجاعت برای انسانی کامل شدن.قدرت برای رشد و پرورش انسانیت.پس ما می توانیم ایمان داشته باشیم.زیرا ایمان به این معناست که بپذیریم کاستی های زندگی به دست ذات مقدس الهی از میان می رود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 21:43به قلم M<S>Z |

تا به حال در جای المنت(فنر) داخل لامپ بودید.

طراح عکس:::>خود نکبتم

this is me

 

نه چون زجر آوره اولا در یک محیط سر بسته بدون هوا دست و پاتونو ببندند به سه تا میله و بهتون برق وصل کنند.تا زمانی هم نسوزید آزاد نمیشید.

فکر کنم تصویر روبه رو بیان گر این حرفم باشه وقتی یه لامپ میسوزه میندازنش دور بعد از اون لامپ میشگنه و المنتش بیرون میفته.

درست وقتی که شما میمیرید و از شر این دنیای نکبت بار خلاص میشید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 17:19به قلم M<S>Z |

ای روح من!چرا افسرده ای؟

چرا این چنین پریشانم کرده ای؟

امیدت به او باشد.حتی در این حال هم او را ستایش خواهم کرد که او ناجی و خدایم است.

 

 

(((((((((((نوشته شده توسط یک روح پاک و معصوم)))))))))))))

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 13:43به قلم M<S>Z |

سرگذشت من مثل یک انسان است که در یک لامپ زندگی میکند

 

به زودی زندگی نامه ی خودم رو مینویسم تا اگر موجود دیگری مثل من به دنیا پا گذاشت مثل من نسوزد

 

مرگ بر من مرگ بر من مرگ بر من

((((((((((((((نوشته شده توسط سینا روانپریش)))))))))))))))))

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 19:35به قلم M<S>Z |

تنها یک روز در سراسر حیات کافی ست؛
نگاه از گذشته برگیر و بر آن غبطه مخور،چرا که از دست رفته است.
در غم آینده نیز مباش،چرا که هنوز فرار نرسیده است.
زندگی را در همین لحظه بگذران،
و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش بیاد ماندن را داشته باشد.
(آیدا اسکات تایلور)

 

(((((((((((نوشته شده توسط یک روح پاک و معصوم)))))))))))))

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 10:39به قلم M<S>Z |

در زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت

وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

((((((((((((نوشته شده توسط یک روح پاک و معصوم))))))))))

+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 15:0به قلم M<S>Z |

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .
همین !!!!!!

((((((((((((نوشته شده توسط یک روح پاک و معصوم))))))))))

+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 14:58به قلم M<S>Z |

. پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

 

((((((((((((نوشته شده توسط یک روح پاک و معصوم))))))))))

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 10:10به قلم M<S>Z |

کوروش چگونه تاب آورم؟  

چگونه؟وقتی که همسایگان,آن عقابهای قحطی زده بر سرزمینمان ایران چنگال میکشند

کوروش میبینی که آن اسبهای وحشی رام نشده چگونه سرزمینمان را گرفته اند؟

دیدی که چگونه ایرانمان را به تاراج بردند و فرهنگ و دینمان را از ما گرفتند ؟

دیدی که چگونه زیرکانه و با سیاست ایرانمان را به سرزمین عربها تبدیل کردند؟

دیدی؟آیا دیدی؟

چه خوب که نیستی تا ببینی بر سر کشورت چه آمده و چه مردمانی بر آن سلطه دارند

اما من آه جان گداز تو را در قلب خود احساس میکنم .

 

((((((((((((نوشته شده توسط یک روح پاک و معصوم))))))))))

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 10:8به قلم M<S>Z |

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.


- اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری.

- دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.

- و سوم این که در بهترین کاخ‌ها و خانه‌های جهان زندگی کنی.



پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟


لقمان جواب داد:

- اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

- اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده‌ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.

- و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می‌گیری و آن وقت بهترین خانه‌های جهان مال توست.

 

((((((((((((نوشته شده توسط یک روح پاک و معصوم))))))))))

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 9:17به قلم M<S>Z |