در کشوری که روزی یک دستگاه ویدئو در خانه های آن غیر مجاز بود و خواننده های پاپ آن به بیرون از کشور رفتند و تبعه ی ملت های فرنگ شدند تعجب آور است با اینکه هم اکنون ویدئو سی دی و کامپیوتر های آخرین مدل هم در آن یافت میشود و همه جور خواننده ای داریم چرا کسی صحبتی از سبک راک و زیز شاخه های آن نمیکند و هنوز هیچ کس قدم ننهاده تا در این جور سبک ها هم هنری از خود نشان دهد.ولی خبر خوش برای طرفداران راک متال این است که پدیده ای نه چندان نو ظهور در امر موسیقی راک ایرانی به درخشش در آمده که اگر نگویم پدر موزیک راک متال ایران است بی عدالتی کرده ام.
من همچنان سر گرم ساز و آواز خود بودم که متونی را در مورد این شخص یعنی استاد فرشید اعرابی مشاهده کردم و یک لحظه افسوس خوردم که چرا من زود تر از این ها متوجه این استاد ارجمند نشدم .
کسی که با کمترین امکانات موسیقی در وضعیت کنونی ایران و زیر زمین ها ی نا مطمئن ظبط موسیقی برگی تازه از دفتر موزیک ایران را ورق میزده.تائسف میخورم که چرا تا کنون بیوگرافی از این استاد گرامی در صفحات اینترنتی به چشم نمیخورد شاید هم به دلیل فروتنی ایشان بوده.
برای اطلاعات بیشتر از فعالیت های گروه ایشان به این وبسایت که ما رو در توانبخشی به این مطلب یاری رسوندند مراجعه کنید: سایت تخصصی گیتار الکتریک
وبسايت فرشيد اعرابي دات كام ، با طرحي تازه راه اندازي شد .
وبسايت از قسمت هاي مختلفي تشكيل شده است كه هنوز تعدادي از اين صفحات در دست ساخت هستند .
آلبوم دوم فرشيد اعرابي مراحل نهايي خود را سپري مي كند ، مجوز اشعار آلبوم صادر و ضبط گيتار باس و درامز آغاز شده اند .
شما رو به شنیدن یکی از کار های ارائه شده ی استاد اعرابی دعوت میکنم:

Farshid A'rabi - Penhan - Persianhub.mp3 ۲.۵۵۳KB
متاسفانه باید بگویم امروزه کتاب ها هم ف/ی/ل/ت/ر میشند
امروز یه کتاب برای دوستداران اشعار فکاهی دارم که کلی با اشعارش حال کنید اصل این کتاب رو خودم دارم ولی اینجا به صورت pdf براتون گذاشتم


حجمشم زیاد نیست 6 مگابایت

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...
شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بودند...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند...
از دیفتری میترسیدیم... از وبا.... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در این دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را ...با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تغیین کنند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشوند و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...
معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود...اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته.... اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند...
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشوند...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشوند... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....
در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل (......) اوست...
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟
((چهل روز گذشت))
چهلمين روز در گذشت بزرگ مرد تئاتر ايران ((رضا ارحام صدر)) بر
دوستداران ادب و هنر اين مرز و بوم كهن تسليت باد.

((روحش شاد))
