تبليغاتX
آموزش اطلاعات سرگرمي

راستی آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده‌اید که اگر خانم‌ها بجای حامله شدن و وضع حمل، مانند پرندگان تخم می‌گذاشتند، چه اتفاقاتی در دنیا رخ می‌داد، و زندگی روزمرۀ ما دستخوش چه تغییراتی می‌شد؟

بله. بی‌شک زندگی ما متحمل تغییراتی بیشمار می‌شد که نوشتن همۀ آنها از ده‌ها صفحه نیز بیشتر خواهد شد، بنابراین بنده، به ذکر چند نکته از این تغییرات فراوان اکتفا می‌کنم و مابقی آن را به عهدۀ شما خوانندگان عزیز خواهم گذاشت.

بنظر من، بزرگترین و بهترین تغییری که در زندگی خانم‌ها رخ می داد، این بود که دیگر هیچ زنی نگران اضافه وزن و کاهش مجدد آن در دوران حاملگی و بعد از آن نبود و خانم‌ها از بابت مراقبت‌ها و رژیم‌های غذایی دوران بارداری، راحت و بی‌خیال بودند، چون تخم می‌گذاشتند و با خیال راحت روی آن می‌نشستند. البته احتمالاً دوران روی تخم نشستن آن‌ها، برای خودش داستان‌ها و رسم و رسومات بسیاری ایجاد می‌کرد و موضوع غیبت و پرحرفی خیلی از خانم‌های پیر و جوان می‌شد. مثلاً مراسم «تخم اندازون»!!! که طی آن خانم‌ها دور هم جمع می‌شدند و با شیرینی و کادو به عیادت «مادر آینده» و «تخم‌هایش» می‌رفتند.و پیرامون تخم و تخمگذاری و خاطرات تخمی خود، با هم به بحث و گفتگو می‌پرداختند. (البته فراموش نشود که بعد از اتمام مراسم، تا روزها و هفته‌ها بحث شیرین غیبت ادامه می‌یافت).

مثلاً          ادامه اين مطلب خواندني را از دست ندهيد... به ادامه مطلب برويد         :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 1:0به قلم M<S>Z |

بعد از اون همه وقت که ما یه وبلاگ درست کردیم یه شخص بیمار مسلکی به نام آقای شکوری این وبلاگ را مورد حولات بی ادبی نمود.ولی طرف حرف های این جسم بیخود من هستم یعنی سینا.

پس دلم نمیخواهد که کسی فکر کند بعضی از نظرات اون به آقا مهدی گل برمیگرده

و امٌا بیوگرافی این مریض روانی:

در سال ۱۳۶۵ در یکی از شهر های استان شیراز یک زوج جوانی با ۲بچه در آغوش مشغول قدم زدن در کنار مقبره ی حافظ بودند و در بین راه صدای یک طفل به گوششان رسید.خوب که تیز شدند پی بردند صدا از داخل یک سطل زباله می آید.مادر دلسوز  شروع به گریستن نمود که کدام مادر بی عاطفه ای این کودک را گرسنه در این محل کثیف رها کرده.خلاصه این زوج تصمیم گرفتند که او را با اینکه خود صاحب دو فرزند بودند به فرزندیشان قبول کنند.اسم او را هم (ع )شکوری صفت گذاشتند.سال ها گذشت و کودک بی خبر از گذشته ی خود پا  به عر صه ی علم و دانش گذاشت و به درس خواندن مشغول شد او مراحل تحصیلی را یکی یکی پشت سر گذاشت تا اینکه به یک پل خر گیری به نام کنکور رسید.

با خودش گفت :عـــــــــجـــــــــــب پـــــــــــــــــــــــــــل بـــــدی

خلاصه دو ..سه باری را در گذشتن از این پل سر کرد و به جایی رسید که به خودش آمد  و سخت به درس خواندن پرداخت ولی آنقدر این بشر احمق و کودن بود که دفتر چه ی کنکور را فراموش کرده بود تهیه کند بلاخره دفترچه را به نکبت تهیه نمود و شروع به انتخاب رشته نمود.

ولی باز هم این موجود کوچک عقل یادش رفت که آن را پست کند.

باز هم شانس با او یاری کرد و در صف اضطراری ها ایستاد و دفترچه اس را پست نمود ولی به طوری که گریه کنان میگفت:مـــن مـــــیــــــخـــوام بـرم دانشگاه

او که دیگر امیدی به قبول شدن نداشت به طرز شگفت آوری در دانشگاه خوراسگان اصفهان قبول شد.

خانواده اش که این خبر را شنیدند مجبور شدند که از شهر زیبای شیراز به نصف جهان مهاجرت کنند.

بعد از چندی که در دانشگاه بود دوستی با مرام به نام سینا پیدا کرد.

افسوس که سینا با این کار دیوانگی خود را به درجه اعلا رساند ه بود.

شکوری صفت همراه با سینا به مسخره کردن تمامی افراد این دانشگاه می پرداختند و کترز به جایی کشیده بود که به خودشان هم رحم نمیکردند.

اینجا بود که سینا از یک موقعیت استفاده نمود:

یک روز شکوری چشمش در کلاس به دختری افتاد. دخترک با اینکه از شکوری سر بود ولی همچین آش دهان سوزی هم نبود.

شکوری تحمل ند و به بهانه ی جزوه گرفتن رفت که مخ دخترک معصوم را در کاسه بریزد ولی سینا که میدانست این شکری فردی هوس باز است جلوی چشمان دخترک گوش شکوری را گرفت و دو ..سه دور پیچاند  و او را از پنجره به بیرون پرتاب کرد .

در نزد خودش کاری نکرده بود ولی ارزش این کار به قدری مهم بود که مثل نجات دادن یک فرد از کف اقیانوس است.شکوری نکبت بعد از آن چند سالی که پشت کنکور بود عمری را در میان ارازل و اوباش سپری کرده بود و روزی صد بار لچ شده بود. حال چشمش به چند عدد دختر با کلاس افتاده بود و میخواست دلی از عزا در آورد.

سینا در ترم های بالا که مورد حق خوری چند تا از استادانش قرار گرفته بود تصمیم به راه اندازی یک وبلاگ گرفت تا هعم سر گرمی برای خود و دوستانش باشد و هم نوعی کار فرهنگی کرده باشد .

شکوری هم بیکار ننشسته و به محض اینکه از آدرس این وبلاگ با خبر شد .شروع کرد به دادن نظرات رکیک تا از محبوبیت سینا بکاهد.

ولی داستان به اینجا ختم نمیشود .سینا تصمیم گرفت که با کمک استاد موسیقی اش و همچنین دوست بسیار گرامی اش آقا مهدی این وبلاگ را مدیریت کند.و

روزی آقا مهدی چشمش به یکی از نظرات این فرد حقیر یعنی شکوری میافتد .مهدی هم نا راحت میشود که چرا در یک همچین جایی فردی وجود داردکه خیلی بی ادب است.

مهدی عجولانه ته و توی کا این مردک را در می آورد و یک روز که شکوری در حال رفتن به خانه می بود همراه با سینا دسته ی گیتار الکتریکش را در حلق شکوری شافت نمود.

شکوری هم مانند یک سیخ به راه خود ادامه داد....و از کارش بسیار پشیمان شد.

ادامه داستان را از زبان خود این فرد بشنوید

وبلاگی مه متعلق به این فرد است:www.7070.blogfa.com

از جمله نظرات این فرد:

این هم تقدیم به خانومه عابدیه گل :دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟ گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟ گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميمرم. روایت شده پسره شکری نامی بوده الهی بمیری براش سربازه دل ببخشید مدیره وبلاگ!

 

+ نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 18:16به قلم M<S>Z |

سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را
که ترکش موجب بي مدرکي است و به کلاس اندرش مزيد بي پولي...
هر ترمي که آغاز مي شود، موجب پرداخت زر است
و چون به پايان مي رسد سبب ضرر!
پس در هر سال دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب...!!
از جيب و جان که بر آيد کز عهده ي خرجش به در آيد!
ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند
تا تو مدرک به کف آري و به کارش نبري
همه مانند تو سرگشته و بيکار و غمين
طي شود عمر به بي حاصلي و در به دري

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 0:51به قلم M<S>Z |

1-49کیلو گرم گوشت و پوست و استخوان
2-لوازم آرایش : 3 کیلو
3-قر : 50 دور در دقیقه
4-رو : 75 لیتر
5- نق : روزانه 8 ساعت
6- ناز: 7 کیلو
7-زبان : 14 متر و سی سانت
8- حوصله: سه گرم
9- سر درد مصلحتی: به میزان لازم
10-اشک : 3000لیتر
11- حسد : 2 تن
12-عشوه شتری: 92مایل
13 عقل: کمی تا قسمتی ابری
این مواد را روی هم ریخته 24 ساعت بعد یک زن مامانی بوجود میاید

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 0:50به قلم M<S>Z |

1-فرشاد : روح غضنفر شاد
2-فرناز : غضنفر ناز نكن
3-ياماها : بالاخره نفهميديم الاغا خرن يا.............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 0:49به قلم M<S>Z |

1. پيش از رفتن به مهماني خودتان را تر و تميز کنيد. اگر به فکر آبروي خودتان نيستيد به فکر آنها باشيد که قرار است با شما روبوسي کنند...............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 0:48به قلم M<S>Z |

 

1- مضاف و موصوف هميشه " ي " ميگردد . مثال :
درِ باغ ---> دري باغ

گل قشنگ ---> گلي قشنگ
آدم خوب ---> آدمي خُب


2- " د " ما قبل ساکن تبديل به " ت " ميشود . مثال :
پرايد ---> پرايت

آرد ---> آرت


3- " و " ساکن آخر کلمه به " ب " قلب مي شود . مثال :
گاو ---> گاب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 0:47به قلم M<S>Z |